جملات بزرگان

ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می شود، می تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می شود، شکست دهد. ((نارسیس))

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می شوی و مهم تر آنکه خوک از این کار لذت می برد. "جورج برنارد شاو"

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
(مونتسکیو)

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.*
انیشتین

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی......
نلسون ماندلا


یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را
مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....

مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند.
"آلبرت انیشتین"

روان نژندها توی آسمان، قصرها می سازند. روان پریش ها توی آن ها زندگی می کنند. روان پزشک ها می روند اجاره ها را می گیرند.


جملۀ «نگران نباش، درست اش می کنیم.»، از مقدس ترین عباراتِ دنیاست. فکر می کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می شنوند، جزء آدم های خوش شانس دنیا به حساب می آیند. «نگران نباش، درست اش می کنیم.»

خود فریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی وزنه ای ایستاده اید تا
خود را وزن کنید، در حالی که شکم تان را تو داده اید.
چارلز استیون هامبی

بچه دار شدن تصمیم خطیری ست. با این تصمیم می گذارید که قلب تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن تان به سر برد. / الیزابت استون

می شود از امشب قانون تازه ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیش تر از نیاز، مهربان باشیم.جی. ام. بری


شاید چشم های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک های مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم. / الکس تان

دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند
انتوان چخوف

بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست .
آلبر کامو

جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کسی بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.
پروفسور حسابی

هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است
"ویل دورانت"

مردم دو دسته اند، یا گول می خورند یا گلوله...
از دفتر خاطرات یک دیکتاتور

هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد . ارد بزرگ

من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان
افلاطون


وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی

داستان واقعی

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

با سرعت وارد  بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم.

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید.

من .تو .او.؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من، تو، او

*من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم*
*تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي*
*او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا*

*من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم*
*تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود*
*او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت*

*معلم گفته بود انشا بنويسيد*
*موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت*

*من نوشته بودم علم بهتر است*
*مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد*
*تو نوشته بودي علم بهتر است*
*شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي*
*او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود*
*خودکارش روز قبل تمام شده بود*

*معلم آن روز او را تنبيه کرد*
*بقيه بچه ها به او خنديدند*
*آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد*
*هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد*
*خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته*
*شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم گاهي به هم گره مي خورند*
*گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت*

*من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار  توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد*
*تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت
براي مادرت مي خريد*
*او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد
که پدرش مي کشيد*

*سال هاي آخر دبيرستان بود*
*بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده*

*من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم*
*تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد*
*او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت*

*روزنا مه چاپ شده بود*
*هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت*

*من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم*
*تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي*
*او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود*

*من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته
است*
*تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به کناري
انداختي*
*او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه*
*براي اولين بار بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود** !!!!*

*چند سال گذشت*
*وقت گرفتن نتايج بود*

*من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم*
*تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت*
*او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود*

*وقت قضاوت بود*
*جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند*

*من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند*
*تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند*
*او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند*

*زندگي ادامه دارد*
*هيچ وقت پايان نمي گيرد*

*من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است**!!!*
*تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است**!!!*
*او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است** !!!!*

*من , تو , او*
*هيچگاه در کنار هم نبوديم*
*هيچگاه يکديگر را نشناختيم*

*اما من و تو اگر به جاي او بوديم*
*آخر داستان چگونه بود ؟؟؟*

*هر روز از كنار مردمانی می گذريم كه يا من اند يا تو و يا او*
*و به راستی نه موفقيت های من به تمامی از آن من است و نه تقصيرهای او همگي از
آن او

 

 

تسلیت

فرا رسیدن ایام سوگواری رحلت پیامبر عظیم الشان اسلام حضرت محمد مصطفی (ص)و شباب اهل جنت امام حسن و ضامن آهو امام رضا(ع) بر تمامی مسلمین جهان تسلیت باد.

حکایت چوپان دروغگو

حکایت چوپان دروغگو به روایت احمد شاملو

کمتر کسی است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود. حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشت: «آی گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند. پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و ...

«احمد شاملو» که یادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقوله‌ای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد. می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که: گله‌ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمی‌آورند که در پس پشت تپه‌ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله‌ای از خوش‌ گوشت‌ترین گوسفندان وبره‌های که تا به حال دیده‌اند. پس عزم جزم می‌کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می‌طلبند.

گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده می‌گوید: می‌دانم که سختی کشیده‌اید و گرسنگی بسیار و طاقت‌تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می‌گویم را عمل، قول می‌دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می‌گویم انجام دهید. مریدان می‌گویند: آن کنیم که تو می‌گویی. چه کنیم؟

گرگ پیر باران دیده می‌گوید: هر کدام پشت سنگ و بوته‌ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیه‌گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.

گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان. گرگ پیر اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند.

چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: «آی گرگ! گرگ آمد» صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می‌کردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقب‌نشینی کنند و پنهان شوند.

گرگ‌ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند.

ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی! را صادر کرد. گرگ‌های جوان باز از مخفی‌گاه بیرون جهیدند و باز فریاد «کمک کنید! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.

ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حمله‌ای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمک‌خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می‌داد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماق‌دار خبری نبود.

گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که می‌بایست.

از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی‌آنکه به این «تاکتیک جنگی» گرگ‌ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بی‌چارۀ بی‌گناه را برای ما طفل معصوم‌های آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفی کرده‌اند
.

 

سخن بزرگان

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "


چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .


قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .


یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟


قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …


قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .


خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.


دکتر شریعتی

مادر زیباترین شعر خدا

 

ـــــــــــــــ بـه نام خــــدا ـــــــــــــــــ
خوش بختی یعنی قلب مادرت بتپد.
ــــــــــــــــــــ پایان ــــــــــــــــــــــــ

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه‌های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی‌ من
تو را می‌سپارم به دلهای خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب‌نشینم اگر شب‌شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه 

دوباره غرق غصم زدم به سیم آخر

دوباره روزغم شدتاریخ فوت مادر

روزی که بایه تابوت مادرمومیبردن

رفتنوعشق من روبه دل خاک سپردن

تموم هستی من اونکه واسم کمک بود

اونکه واسم همیشه رفیق بی کلک بود

سنگ صبوراین دل همیشه مادرم بود

توزندگیم غمه اولوآخرم بود

صدسال بگذره بازمادربه یادت هستم

برای دیدن توبازم چشاموبستم

چشمای سرخوگریون

یه قلب غرق ماتم

وقتی یادم میفته تلخی خاطراتم

برام چی مونده غیرازرخت سیاهوتیره

به غیرمادرمن هرکی میخوادبمیره

تموم هستی من اونکه واسم کمک بود

اونکه واسم همیشه رفیق بی کلک بود

سنگ صبوراین دل همیشه مادرم بود

توزندگیم غمه اولوآخرم بود

صدسال بگذره بازمادربه یادت هستم

برای دیدن توبازم چشاموبستم........

یه لحظه از اتاقتون بیرون برین، 30 ثانيه به مـــــــــــادرتون نگاه كنين..

بعدش به اين فكر كنين كه خيلي ها حاضرن تمام زندگيشونو بدن تا اين 30 ثانيه رو داشته باشن

مطمئن باش که مهرت نرود از دل من       مگر آن روز که در خاک شود منزل من

مادر جان

چهارسال است که مادرم را ندیده ام

روحش شاد

 غروب غم انگیز87/10/17

تجربه

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم .

 

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم – که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم .

 

میخواهم بگویم ……
فقر همه جا سر میکشد …….
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ……
فقر ، چیزی را ” نداشتن ” است ، ولی ، آن چیز پول نیست ….. طلا و غذا نیست …….
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ……
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ……
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …..
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …..
فقر ، همه جا سر میکشد ……..
فقر ، شب را ” بی غذا ” سر کردن نیست ..
فقر ، روز را ” بی اندیشه” سر کردن است

 دکتر شریعتی

حضرت سلیمان ومورچه عاشق

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...

خواستن توانستن است اگر بخواهیم.........

نکاتی درباره ی لباس و ظاهر معلمان

سلام همکارای عزیزم.این پست رو به خاطر این گذاشتم چون دیدم که بعضی از معلما به لباس و ظاهرشون زیاد اهمیت نمیدن در صورتی که این مساله روی بچه ها خیلی تاثیر داره و یکی از دلایل علاقه مندی دانش آموزا به بعضی از معلما اینه که به وضع ظاهری و لباسشون اهمیت میدن و همیشه با ظاهری آراسته سر کلاس حاضر میشن.من خودم زمانی که محصل بودم معلمای شیک پوش و مرتبمو خیلی دوست داشتم و سر کلاسشون با علاقه حاضر میشدم.این مساله مخصوصا روی بچه های ابتدایی خیلی تاثیر داره.

۱) لباس هایی با پارچه نخی و سبک، بهترین لباس ها برای رفتن به مدرسه هستند.
۲) از کفش های نرم، راحت و سبک برای حضور در محل کارتان کمک بگیرید. اگر معلم ورزش هستید، کتانی های لژدار بهترین گزینه برای شما محسوب می شوند.
۳) بهتر است آقا معلم ها برای رفتن به کلاس کت وشلوارهای رسمی نپوشند. پوشیدن یک بلوز و شلوار ساده می تواند حس نزدیکی بیشتری را بین معلم و بچه ها به وجود بیاورد.
۴) اگر اصرار به پوشیدن کت دارید، کت های تک و کتان بپوشید.
۵) جور کردن رنگ کفش با کمربند، شلوار یا مانتو در آقایان و خانم های معلم برای بچه ها بسیار جذاب است.
۶) خانم های معلم می توانند رنگ مانتو و مقنعه خود را با هم ست کنند.
۷) استفاده از زیورآلات مختلف در کلاس درس، کار معقولی نیست. به دست کردن حلقه و ساعت کافی است.
۸) خانم معلم ها می توانند رنگ مقنعه را با شلوار و رنگ مانتو را با کفششان، هماهنگ کنند تا ظاهر مناسبی پیدا کنند.(البته به نظر من اگه کیفو کفش با هم ست باشه و مانتو شلوارم با هم قشنگتره)
۹) پوشیدن بلوز و شلوار های کتان با رنگ کرم یا سبز می تواند آقا معلم ها را خوش تیپ تر کند.
۱۰) در روزهایی که جلسه انجمن اولیا و مربیان دارید، لباس های رسمی و مرتب بپوشید. اگر از کمی عطر هم استفاده کنید که چه بهتر.
۱۱) بهتر است خانم معلم ها در روزهای سرد سال علاوه بر پالتو، مانتوی سبکی هم بپوشند تا در صورت نیاز، پالتویشان را درآورند که گرمای کلاس اذیتشان نکند.
۱۲) خانم های معلم به خصوص در روزهای امتحان نباید کفش های پاشنه دار بپوشند زیرا صدای تق وتق پاشنه این کفش ها در کلاس تمرکز بچه ها را به هم می ریزد.
۱۳) اگر کلاس درس تخته گچی دارد، برای پیشگیری از حساسیت های پوستی، یک جفت دستکش نخی همراه داشته باشید و سر کلاس آن را دستتان کنید.
۱۴) آرایش های تند و غلیظ و استفاده از لاک یا فرنچ ناخن اصلا برازنده یک خانم معلم نیست.
۱۵) بهتر است خانم معلم های میانسال برای برازنده تر شدن ظاهرشان از کیف و کفش های چرم و مانتو و شلوارهای کرپ استفاده کنند.


۱۶) اگر در مناطق محروم یا قسمت هایی از شهر که مردم آنجا درآمد کمتری دارند، تدریس می کنید، بهتر است لباس ، کیف و کفش های گران قیمت نپوشید. ظاهری ساده و در عین حال مرتب و تمیز می تواند آراستگی تان را حفظ کند.
۱۷) اگر یکی از شاگردان شما، پدر، مادر یا یکی از نزدیکانش را از دست داد، برای نشان دادن احترامتان به او یکی، دو روز با لباس مشکی در کلاس درس حاضر شوید.
۱۸) خانم معلم های چادری می توانند زیر چادر مشکی شان روسری هایی با رنگ های روشن بپوشند.

منابع: Fashion&Beauty, Teacher Clothes
ترجمه: فاطمه افروغ

یاد دوران

وقتی روز اول معلما می گفتن اگه سوالی دارید بپرسید فقط یه سوال داشتیم اونم این بود که دفتر میخواد یا نه؟چند برگ؟!!!!!

طرح جابر

بایدها و نبایدها در پروژه های علمی
نباید
باید
موضوع
با نیت رقابت با دیگران شرکت کند .  در صورت شکست احتمالی از انجام پروژه دل سرد شود و یا اگر موضوعی به جواب سریع نرسید موضوع را ادامه ندهد
انتخاب هوشمندانه و با علاقه موضوع و نوع پروژه- انجام همه فعالیتهای پروژه- در جهت کسب تجربه و دانش افزایی شرکت کند  و پاسخ مناسبی برای کجکاویهای خود پیدا کند و در صورت شکست احتمالی با بازبینی  و تغیرات احتمالی آنرا دوباره  انجام دهد .
 
 
دانش آموز
 
دخالت بیش از اندازه و توقع بیش از اندازه از دانش آموز و فرصت سوزی آموزشی
کمک به موقع و آگاهانه و کنترل شده فراهم نمودن وسایل و فرصت  سازی  آموزشی
 
اولیا
 
انتخاب نوع و موضوع پروژه و حضور پرنگ تر از دانش آموز د ر انجام پروژه
راهنمایی و اطلاع رسانی به موقع و کنترل و  نظارت بر انجام پروژه
معلم
به چالش کشیدن دانش آموز
توجه به کمیت کار نه کیفیت
توضیحات بیش از اندازه به داش آموز بدهد
با سوالات سخت دانش آموز را بترساند
با انصاف و عدالت رفتار نماید و  برای همه به یک اندازه وقت صرف کند  . به توضیحات دانش آموز خوب گوش کند به کیفیت کار توجه نماید
داور
ایجاد جو رقابت بین دانش آموزان
فراهم نمودن فرصت های آموزشی و امکانات و بازدید علمی برای دانش آموزان
 
مدیر مدرسه
ایجاد جو رقابت بین معلمین
توجه بیش از اندازه به منتخبین استانی و دانش آموزان راه یافته به مرحله کشوری
توجه به نمایشگاههای مدرسه و منطقه بازدید از نمایشگاههای مدرسه و منطقه
اطلاع رسانی به موقع
فراهم نمودن ملزومات  کارگاههای آموزشی و بازدیهای علمی برای معلمین
تخصیص فضای مناسب برای نمایشگاه منطقه و استان
 
مسئولین منطقه و استان
فقط دانش آموزان و معلمین برتر  مراحل منطقه و  استان تقدیر شود
تشویق همه دانش آموزان و معلمان در مدرسه و منطقه
تقدیر از دانش آموزان
گران و پر زرق برق
کم هزینه و پر محتوا
تابلو نمایش
در آخر کار به یک باره نوشته شود
روزنگار- مستند  و همراه با مراحل انجام پروژه وقایع ثبت شود
دفتر کارنما
مواد غیر مجاز – سمی – تیز و برنده
 
از مواد مجاز ذکر شده در شیوه نامه باشد
مواد نمایشی
توجه بیش از اندازه به تزیینات و موضواعات غیر علمی
فضای نمایشگاه علمی و آموزشی باشد
نمایشگاه
به خواست و اجبار اولیا و معلم باشد
متناسب با علاقه و توان دانش آموزان
نوع و موضوع پروژه

داستان آموزنده

مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: “از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بردارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.”

حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: “اگر تو همین باشی که پدرت می‌گوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را می‌دانی؟”

پسر تنبل شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: “مهم نیست؟”

حکیم با تبسم گفت: “آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری.

لطفاً همینی که می‌گویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش.”صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد.

پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت:

“این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!”حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشته‌ای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود    اشاره کرد و گفت:

 “این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشته‌ای!”

روی تخته نوشته شده بود: “مهم نیست!” و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: “من اگر همین‌طوری کم غذا بخورم که خواهم مرد.”

حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: “جواب تو همین است که خودت همیشه می‌گویی!”

روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: “لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟”حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: “هر چه را آشپز می‌گوید تا ظهر انجام بده!”

پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. اوخوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: “چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!” و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت.

پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: “راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟”

حکیم با خنده گفت: “او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلی‌اش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش می‌گرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا می‌کرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و این‌جا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و   به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم             به خودش برگردانید و بی‌جهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش می‌شود اعمال درست برای او مهم می‌شوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمی‌شوند.

داستان آموزنده

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت . 
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
 
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
 
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد ...

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
 
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
 
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
 
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
 
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
 
این داستان ماست .
 
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
 
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
 
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید .