متفرقه
روزایی هم هست…
که صبح ها تو آسمون ستاره می شمرم…
به همشهری های اخمالو لبخند می زنم …به بچه های خوابالو که ماماناشون کشون کشون میبرنشون مدرسه چشمک…
روزایی هست که مهربونتر می شوم با آدمایی که حرص دادنشون ملسه…
عطش دلستر می گیرم…هوس لواشک و آلوچه می کنم…
روزایی که زیر لب آواز می خونم و انگشتام هر از گاهی ضرب می گیرن…
روزایی که غمگین ترین آهنگ ها ریتم نی ناش ناش به خودشون می گیرن …
روزایی که اگه رو نوک پاهام بلند شم و سرمو بلند کنم و دستمو بالا ببرم ، نوک انگشتام آسمونو لمس می کنه…
روزایی که خدا خیلی نزدیکه…
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 14:44 توسط علی
|
مادر